خرید بک لینک

کامنت هایی که اخیراً گرفتم باعث شده بعضی از پست های قدیمی رو دوباره ببینم...

چقدر آدم ها تغییر میکنن... چقدر نسبت به گذشته فرق کردم...حتی جواب به کامنت ها رو که میخونم شک میکنم واقعا من اینجوری نوشتم؟!

توی 16، 17 سالگی به قدری بچه بودم که حس میکنم بقای حیاتم معجزه است :) حتی توی 18 سالگی هر جوری فکر میکنم میبینم نباید تصمیم میگرفتم از خانواده دور بشم

چند وقتیه فکر میکنم آدم ها قابل پیش بینی نیستن... ممکنه یه روز ببینیم کسی که فکر میکردیم همیشه میشناسیمش دیگه اصلا شبیه تصورات ما نیست... امروز حس کردم خودم هم این قدر تغییر کردم که دیگه فرق های اساسی با قبلا ها دارم...شاید هم نظریه ام کلا اشتباهه... چون خیلی ها معتقدن آدم ها تغییرهای اساسی نمیکنن، هر چقدر هم تغییر کنن پایه و اساس شخصیت شون ثابته...

ولی همچنان فکر میکنم چند سال دیگه هم بیام پست های امروز رو بخونم باز تعجب میکنم... فقط قسمت خوب ماجرا این جا است که از تغییر راضی ام :)... و بخش خستگی ناپذیرم ظاهراً کودک درونمه

خیلی وقت بود اینجوری ننوشته بودم... بین این همه کار، خودم هم فکر نمیکردم بیام از این چیزا بگم...

برچسب: نویسنده: باربد نعمتی تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1398 ساعت: 11:39

صفحه بندی