سلااااام، اولین روز زمستون به خیر. شما هم منتظر برف هستین؟
بعد از چند روزی که برای خودم طولانی بود (!) اومدم که پست بذارم و اینجوری شروع کنم که تمام این روزها تو فکرم بودین و همه اش دنبال فرصت بودم بیام با هم حرف بزنیم!
راستش الان هم با گوشی ام ولی دیگه حسابی دلم واسه وبلاگ تنگ شده بود و گفتم هرجوری شده امروز که خونه ام پست بذارم. حقیقتش چند روز پیش اومدم و همه ی کامنت هاتون رو خوندم و کلی حس خوب ازتون گرفتم، اما فرصت نکردم جواب بدم. معذرت میخوام ازتون.
چقدر جواب های قشنگی گرفتم از پست قبل، میدونستین که خیلی ممنونم ازتون واسه وقتی که میذارین؟!... من اولش میخواستم کلی فکر کنم و بهترین جوابی رو که میتونم بدم، که از اون لذت بخش تر برام نباشه ولی یه عالمه چیز به ذهنم رسیده و پایان هم نداره ظاهراً و نمیتونم هم بین شون انتخاب کنم. پس تصمیم گرفتم چند تایی که همین الان به ذهنم میرسه رو بنویسم:
دیدن دونه های برف
راه رفتن زیر نم بارون
خزیدن زیر پتوی گرم توی سرمای زیاد
آخ بستنی... که برام نوشته بودین... من عاشقشم!
شکلات (خارجی باشه
، چون به نظرم اون ها نسبت به ما به درک بهتری از شکلات رسیدن!)
و...
با تمام سختی اش تونستم با گوشی یه پست بذارم :)
حال دلتون خیلی خوب... لحظه هاتون پر از آرامش...
برچسب:
نویسنده: باربد نعمتی